![]() |
![]() |
|
|
سپندارمزگان روز ۲۹ اسفند به همه خصوصا روشنی بخش شبهای تار خودم مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:25 توسط غریبه دیوونه |
|
|
زندگی مردابی است که هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:38 توسط غریبه دیوونه |
|
|
شنیدن حرفهای من اگر چه سخت بود برات کاش یه بار همین طوری میگفتم برات یا بهشون می خندیدی یا که از اون همه حرف تو بدترین تصور و میکردی و می رنجیدی بعدش برای توضیح وقتی نمی گذاشتی می بریدی و می دوختی از آتیشش می سوختی نمی دونستی من از همه ی دو عالم از بهشت و جهنم از لطف اون خداوند از عاشقای در بند از آب و کوه و خورشید از بوی یاس سفید از همه ی آسمون دریاهای بیکرون از همه ی کائنات بازم می گم از همه ی کائنات فقط یه چیزی می خواستم خواست تو را می خواستم شادیتو می خواستم خنده های قشتگتو با جون و دل می خواستم اگر که بودی غمگین از غم خود می کاستم اگر تو را می خواستم واسه خودت می خواستم واسه خودت می خواستم اما تو که نفهمیدی به قصه هام که خندیدی از گفته هام که رنجیدی حرف های من بوی منت می داد؟؟!!! بوی خباثت می داد؟؟!!! با این که این تصورت گل گفتنا خوار شنیدنت با تو اگر زلال بودم تو هم با آن تار دیدنت اگر به تو می گفتم از ته دل ، از جونم از همه ی وجودم ((به خاطر دوری تو اشکای من می باره)) با بدبینی و با تردید می گفتی میدونی که گریه هام به خاطر پوست کردن پیازه مهم نیست اگر هیچ وقت نفهمی که چی گفتم نفهمی کی بودم نفهمی که چی خواستم نفهمی که دوست دارم نفهمی که فقط تو را دارم نفهمی که آخر از تو چرا گذشتم از تو نگم از جون خود گذشتم اگر یه روزی فهمیدی اگر که زنده بودم یه بار بیا سراغم یا که اگر نبودم بیا سر مزارم پا تو بزار رو خاکم ببخش تو هر گناهم ببخش تو هر گناهم ببخش تو هر گناهم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:39 توسط غریبه دیوونه |
|
|
و تو چه صبوری که اینگونه مرا تحمل می کنی... آن زمان که خود از تحمل خود عاجزم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:15 توسط غریبه دیوونه |
|
|
در دریای پر تلاطم زندگی قایق کوچک هستی ام را می راندم موجی آمد ، قایقم اندکی صدمه دید. پس از مدتی موج سهمگین تری آمد بادبان کشتی ام را شکست و داخل دریا انداخت. اما باز امید از دست ندادم و همچنان قایق خود را راندم شاید که به جزیره ی خوشبختی برسم. دریا موج دیگری زد بزرگتر از موج های دیگر و پاروهایم را ربود.با دستان خسته ام به امید جزیره ی خوشبختی قایق را به حرکت در آوردم . بالآخره جزیره از دور پدیدار شد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:44 توسط غریبه دیوونه |
|
|
خواستم بگویم آهای مرا بنگر ... اما نگفتم... نگفتم تا کمر خمیده ام را نبینی. نگفتم تا اشکی که به چشمانم نشسته بود را نبینی. نگفتم تا دزدیده شدن لبخند از لبم را نبینی. نگفتم تا نبینی چگونه بغض گلویم شکست. نگفتم تا نبینی درخت استوار وجودم چطور زمین خورد. نگفتم تا نبینی کوه غرورم چطور فرو ریخت. نگفتم تا نبینی... یاد آن روزهای خوب بخیر که بی پروا میگفتم مرا بنگر ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:24 توسط غریبه دیوونه |
|
|
چه افسوس از روزهایی که آمدی و نبودم و افسوس بالاتر از روزهایی که آمدی و بودم ولی لایقت نبودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:33 توسط غریبه دیوونه |
|
|
همیشه می نوشتم چون دلم لبریز از شوق تو بود
امروز می نویسم چون دلم اندوهگین است آه چه حس آشفته ای دارم خدا فقط می داند فقط خدا ولی مهربانم بدان من هنوز تو را دوست دارم با همه وجود و تو را دوست خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:1 توسط غریبه دیوونه |
|
|
تو را دوست دارم
این را بارها گفته ام باز هم می گویم ...خجالت ندارد که. سرما و برف در مقابل حس من به تو کم می آورند من باز تا سر کوه برای دیدنت خواهم دوید.... منتظرم باش... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 19:3 توسط غریبه دیوونه |
|
|
درود
آمدم که بگم خوشحالم که کسی که اینجا را برایش می نویسم بهم سر زده دوستون دارم بر می گردم هوووووووووو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:12 توسط غریبه دیوونه |
|